چاپ صفحه

برجام گورباچف! اسب تروای غرب چه بلایی بر سر شوروی آورد؟

به گزارش پایگاه خبری عدالت خواهان گلستان"ویلیام شکسپیر نویسنده و شاعر انگلیسی جمله‌ای دارد که می‌گوید: «دنیا صدف ماست». آمریکا سال‌هاست ادعا می‌کند که اگر دنیا صدف است، تنها آمریکا می‌تواند مروارید آن باشد. آنها این ادعا را مخصوصا بعد از جنگ جهانی دوم داشته‌اند و معتقدند در صدفی به نام نظام بین الملل یا همان جامعه‌ی جهانی، تنها یک مروارید می‌تواند وجود داشته باشد و آن هم آمریکاست.

صدف، کالبد و استخوان سختی است که مروارید را محفوظ نگاه داشته و تغذیه و رشد آن را وظیفه‌ی خود می‌داند. این داستان، حس دوگانگی سیاست خارجی آمریکا را نسبت به خود و دنیا نشان می‌دهد. موضوعی که در آثار «توبیاس سمالت» از داستان‌نویسان آمریکایی قرن هجدهم نیز حکایت شده است. او می‌گوید: «دنیا برای من درست شده، نه من برای دنیا و بر من است که تا می‌توانم از آن لذت ببرم و آینده را به حال خود بگذارم.»

طبعاً در این ایدئولوژی، آنچه می‌خواهد هم‌عرض این صدف، صدف دیگری ایجاد کند، محکوم به نابودی است و به هر طریق ممکنی باید آن را از میان برداشت. چرا که همه‌ی صدف‌ها در نهایت مرواریدی خواهند ساخت که ممکن است از ارزش بیشتری نسبت به آمریکا برخوردار باشد.

یکی از این صدف‌ها، نظام کمونیستی شوروی سابق بوده است که جهان را از ساحتی تک‌قطبی به فضایی دو قطبی تبدیل کرد و مرواریدش را به رخ رقیب کشید. اتفاقی که بعدها به «جنگ سرد» معروف شد.

جنگ سرد به‌طور رسمی در 5 مارس 1946 زمانی که وینستون چرچیل نخست‌وزیر وقت انگلیس، سخنرانی معروف خود را در دانشگاه وستمینیستر ایالت میسوری آمریکا درباره‌ی صلح و امنیت جهان ایراد کرد، شروع شد. وی در این سخنرانی درباره‌ی واژه‌ی «پرده آهنین» این چنین توضیح داد که این پرده بعد از جنگ جهانی دوم شامل مرزهای ایدئولوژیک و فکری شرق و غرب است که یک سو کشورهای آمریکا، انگلیس، فرانسه، ژاپن، آلمان غربی و کانادا قرار دارند و آن‌سو بلوک شرق شامل شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی و همچنین چین و کوبا قرار دارند که آن‌ها در برابر تفکر سرمایه‌داری مبارزه می‌کنند و این‌طرف درباره‌ی تفکر کمونیست به انتقاد می‌پردازند.[1]

شاخص این دوران، رقابت و نبرد آشکار و پنهان سیاسی، اقتصادی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و فرهنگی بلوک غرب، به رهبری ایالات متحده آمریکا و بلوک شرق، به رهبری اتحاد شوروی بود. پس از آن همه‌ی روشنفکران، نخبگان و سیاست‌مداران، خود را در دو جبهه‌ی کمونیسم و ضد کمونیسم قرار داده و به مقابله با ارزش‌های رقیب پرداختند.

مطالعه‌ی تاریخ روابط ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، به‌خوبی نشان می‌دهد که آمریکا چه برنامه‌های مدون و منسجمی برای از میان بردن این صدف نوظهور داشته که نهایتا این اتفاق با نفوذ ایالات متحده در دولت گورباچف و فروپاشی شوروی در سال 1991 به وقوع پیوست.

میخائیل گورباچف، آخرین رهبر شوروی، با ارائه‌ی دکترین دوگانه‌ی «پرسترویکا» یا اصلاحات اقتصادی و «گلاسنوست» یا فضای باز سیاسی در اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه نود میلادی، نقش مهمی در پایان دادن به سلطه‌ی کمونیسم در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی سابق و پایان گرفتن جنگ سرد داشت.

او معتقد بود که می‌توان با گشایش‌های سیاسی که از طریق تعامل با غرب و آمریکا به دست می‌آید، باب جدید تجارت را با جهان گشود. بنابراین او با بسیاری از رهبران غربی همچون مارگارت تاچر، هلموت کهل صدر اعظم وقت آلمان غربی، و رونالد ریگان (رئیس جمهور وقت آمریکا) روابط حسنه‌ای برقرار کرد.

 

میخائیل گورباچف و رونالد ریگان (رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده آمریکا)

 

در نتیجه‌ی گلاسنوست یا اصلاحات سیاسی، بسیاری از زندانیان سیاسی آزاد شدند، محدودیت‌های روزنامه‌نگاران برداشته شد، هم‌چنین گورباچف اعلام کرد که اتحاد شوروی دیگر از دکترین «برژنف» پیروی نمی‌کند و ملل بلوک شرق آزادی تصمیم‌گرفتن در مسائل خارجی را دارند.

همه‌ی این کارها و چراغ سبزی که شوروی به غرب نشان داد، موجب شد تا گورباچف مرد سال مجله‌ی TIME شود، جایزه‌ی صلح نوبل را دریافت کند و به سیاست‌مدار مورد اعتماد آمریکایی‌ها تبدیل شود.

در دوران جنگ سرد، آمریکا جنگ فرهنگی و رسانه‌ای تمام عیاری را علیه شوروی به راه انداخت، از جمله رشد قارچ‌گونه‌ی رادیوهای آمریکایی در کشورهای اروپای شرقی که بعد از اعلام عدم پیروی از دکترین برژنف، نسبت به حکومت مرکزی عصیان کردند و کشورهای مجزایی را تشکیل دادند. اخبار و اطلاعات شوروی، زودتر از رسانه‌های این کشور از طریق این رادیوهای آمریکایی با زبان کشورهای مخاطب اطلاع‌رسانی می‌شد که البته تفسیرها و جانب‌داری‌های خاص آمریکایی نیز چاشنی اخبار می‌شد.

هم‌چنین ماشین فیلم‌سازی هالیوود نیز به کمک آمریکا شتافت و با تولید فیلم‌هایی مثل «پرده آهنی» (1948)، «ازدواج با یک کمونیست» (1949)، و «کمونیستی برای اف‌بی‌آی» (1951) و سری فیلم‌هایی مثل جیمز باند و راکی، قهرمانان آمریکایی به مبارزه با چهره‌های ارتش سرخ می‌رفتند که معمولاً انسان‌هایی خشن و غیرمعمول نشان داده می‌شدند.[2]

روزنامه‌نگاران و زندانیان سیاسی آزادشده، دقیقا عین خواسته‌های آمریکا را در مطبوعات شوروی منتشر می‌کردند و در نهایت باور آمریکاستیزی در اذهان عمومی شوروی تضعیف شد و دیگر همه چیز برای آغاز رابطه‌ای دوستانه مهیا گشته بود؛ نمونه‌ی بارز آن افتتاح رستوران زنجیره‌ای مک‌دولاند در قلب مسکو بوده که می‌گویند صفی چند کیلومتری از مردم، برای ورود به آن تشکیل شده بود.

سیاست لبخند گورباچف نه توانست تعامل با آمریکا را معنا کند و نه اقتصاد شوروی را شکوفا سازد. با پایان دهه‌ی 1980، کمبود شدید منابع اولیه‌ی غذایی از جمله گوشت و شکر باعث شد تا سیستم کوپنی دوران جنگ مجددا اعمال شود. هم‌چنین در قیاس با 1985، کسری دولت از صفر تا 109 میلیارد روبل افزایش و مخازن طلا از 2000 به 200 تن کاهش یافت و بدهی خارجی از صفر به 120 میلیارد دلار رسید.

این همانی است که ریچارد نیکسون پیش از فروپاشی شوروی اعلام کرده بود: «پیروزی، بدون جنگ!»

1و2. ارتش رسانه‌ای (نقش رسانه‌ها در فروپاشی شوروی)، محمد حسنلو.